تبليغاتX
آفتابان


 

 آفتابان

 ...

 
 

 

... در هر شهری کوچه ای هست که اگر برای اولین بار هم پا بگذاری، انگار هزار بار دیگر هم از آن کوچه گذشته ای... محله ی خرابه ای که یک جوری به یک گوشه ی دل ات می افتد که یک حرف نگفته... زیر این همه خرابه... یک حرف، آن طور که در کنج دل ات ... مثل بعضی حرف ها که نباید گفت ... مثل بعضی حرف ها که باید نگفت ... یا یک خواب پرت در نا خودآگاه ات،بگذری که مثلن تو اصلن خرافاتی نیستی و اهل این حرف ها که وصله ای بخواهد به تو بچسبد!

حالا درست یک خوابی آمده زده به سر تو که من، با سازم،همین وسط کوچه ایستاده باش ام زیر نور بی رنگی که تا چند قدم جلوتر... از سایه ام... در تاریکی کش دار کوچه فرو رفته باشد و رفته باشد به جایی که... حتا توی خوابی هم که هزار بار دیده باشی ،فقط تاریک بود...مثل جنگلی تاریک که گاهی فقط آهنگی ملایم در سرت می پیچد و... از خواب بلند می شوی و...در سرت می چرخد... سرت می چرخد به سمتی که...انگار جهت ها را توی خواب گم کرده باشی و آهنگی ملایم،که به هر کجا می چرخی در سرت می پیچد...!

مثل حسی که با زمان گره خورده باشد...گره می خوری و صدا...صدا...که نمی گذارد آرام بگیری...با در...با دیوار...اصلن با وجود تو یکی شده...و حتا در خواب هم باور نکنی که خوابی...یا بیدار.مثل آن که در خواب هم به سرت بزند که باز بخوابی و خودت را در هیجان ملایم آهنگی ... که همواره تو را به سمت دریچه ای می کشاند،رها کنی...

- چه بارانی می بارد این جا همیشه... باران چه حالی می دهد وقتی حتا نمی دانی چه ات هست...و باز برمیگردی که بخوابی...بخوابی و در خواب دنبال چیزی بگردی که نمی دانی چه است!...باران چه حالی می دهد وقتی گنجشکی خیس ،لانه اش را گم کرده است و هی اشتباهی به شیشه دریچه ات می زند... پرت می شود و دل ات می خواهد دریچه را باز کنی ...باز...اما مگر تنهایی ی تو چه قدر جا دارد...توی تنهایی ات مگر چند تو جا می شود...

باران که همیشه می بارد...گنجشک که همیشه می میرد...مگر آدم،چند بار خوابی را زندگی می کند که برایش دیده باشی...مگر چند بار به چیزی می رسم که در خواب رسیده باش ام...مگر چند بار... چند بار تویی می شوی که من ات را پیدا کرده باشی!...

این صدا،حالا رهایم نکرده.شاید بارانی که می بارد...شاید گنجشکی که می میرد به خواب من پرت شده باش اند... شاید من به صدایی در گذشته ام برگشته ام...

هی می خوانم...هی...هی...می خواند مرا...شاید درختی که در حیاط،تکیه داده به دیوار... چه قدر برایم آشناست.این پرنده...هی می کوبد به شیشه...به در...و هی...هی باران،باران،می دانم اگر پنجره را باز کن ام،خوابی که برایم دیده ای ،هوایی می شود!

چه قدر از پشت این دریچه همه چیز یک جور دیگر است!چه قدر این درخت به چشم ام آشناست...چه قدر رد پاهایی که باران از کوچه می شوید:43...43...43...43...

چه بارانی... باران

-  گفت ام باران؟!

-  گفته بود شبی هم که سازش را برداشت و دنبال آن صدا رفت...باران...باران...باران می بارید!

و سبیل های سفیدش که خیس خورده بود و ماسیده بود روی دهان اش و گالش هایی که پاشنه ی شان را خوابانده بود و سررررت سرررت می کشید دنبال اش ...در اتاق پیچید و رفت در را باز کرد..."قیرررژژژ" و صدایی که پیچید توی تاریکی کش دار عمارت...

- این جنگل چه قدر آشناست... این خواب چرا به سر من زده...چرا به ته جنگل نمی رسد...چه قدر باید در خواب این جنگل به صدای ملایم این فلوت...به شرشر باران روی شاخ و برگ ها...به این درخت...به این یکی دیگر عادت کرده ام.به این کوچه، به این عمارتی که دریچه اش را تخته کرده اند...و آن طور که در طرز نگاه پیرمرد خوانده بودم،سال ها پیش،از این عمارت رفته بود...در شبی بارانی...و دیگر هیچ کس...هیچ نشانی از او نیافته!مثل خوابی که دیده باشی و هیچ کس دیگری نشنیده باشد و هیچ نتوانی به هیچ زبانی بگویی...

 حالا هی باران می بارد و مثل خواب زده ها، نه خواب ام به خواب می برد... نه بیداری ام!صدای فلوت را زیاد می کن ام...تا ته...که بیخ گوش ام بزند...و در پرده های اش...تو در تو... فارغ از هر افسانه ای و دردی بخواب ام...

آرام بخواب ام...

اما مگر این باران می گذارد امشب...سرم را بر می دارم می زن ام به زمین...به دیوار...این صدا دارد مرا از پوست ام می کند...آرام ام نمی گذارد...تا بلند شوم...چشم باز کن ام ببین م چیزی از من جدا شده، قسمت از وجود من بیدار شده است و نمی خوابد...قدم می زند...می رود...برمی گردد...می...بر...توی خواب...بیداری...خوا...بی...

-  راحت ام نمی گذاری چرا؟چرا نمی خوابی؟

-  گوش ...کن...این صدا که در باران...در پاهای یک عابر...در فلوت...

-  چرا این صدا...این باران...این عابر...این جوری به سرنوشت من گر خورده؟چرا نمی توان ام یک جوری رها بشوم؟

در را وا می کند و بیرون می رود.

موسیقی آشنایی مرا به سمت دریچه می کشاند.بلند می شوم...از دریچه نگاه می کن ام...چه بارانی دارد می بارد امشب.صدای فلوت،نگاه ام را به سمت سایه ای می کشاند که تکیه داده به درخت...و در آهنگ ملایم اش،حس آشنایی جریان دارد.حسی که انگار هزار بار به من دست داده ...توی خواب...بیداری...برمی گردم...از لای در دو تا ساق لاغر کم رنگ،آرام در تاریکی کش دار عمارتگم می شوند.راه می افت ام...دنبال صدای فلوت... صدای پایی که "سررررت سررررت" می رود...و می رود تا عمارت در تاریکی عمیق اش بخوابد.این صدا...این کوچه...این عمارت چه قدر برای ام آشناست.مثل آن که در خواب هزار بار دیده باشی.

چه قدر از آخرین خواب ام که درخت داشت گذشته،کوچه همان کوچه...عمارت همان عمارت...همان عمارتی که دریچه اش را تخته کرده اند تا هر عابری که یک بار گذرش به این کوچه می افتد،ببیند که سال هاست کسی در تاریکی این عمارت خوابی ندیده است!

باید بروم...بروم...تا صدایی هست باید بروم...با این صدا...با این باران...می بارد هنوز...توی این روشنی که چیزی نه بود...نه...هر چه هست،هر صدایی هست از آن جایی ست که ...باید...باید...باید بروم.

"سررررت سررررت"گالش هام که پاشنه شان را خوابانده ام،انداخته ام روی پا،کوچه را برمی دارد و می رود...می روم تا در تاریکی کش دار کوچه ای که یک شب...باران...فلوت...تاریکی...

 

  + نوشته شده در  ساعت   توسط محمد 
 

 

 
 

 

 

 

 

 

هر اقيانوسي

به خانه ي اول اش بر مي گردد

 

من

چشمه ام را

به كدام رودخانه ريخته ام ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  + نوشته شده در  ساعت   توسط محمد 
 

 

 
 

 

 

در نطفه ام

سايه اي افتاده

در جنين ام

سايه اي جنبيده

در رخت خواب ام خوابيده

به ناموس ام تجاوز كرده ست

چادر به سر زده

و خيابان هايم را سياه

شهر هايم را ويران

اجاق ام را كور كرده ست

در خانه

مادرم را / كتك خورده

در خيابان ها

خواهران ام را

و به ريش پدرم خنديده ست

با بچه هايم

به زبان تازیانه حرف زده ست

آخ خ خ

نطفه ام

در سايه افتاده

جنين ام / بي مادر /

در سايه مي جنبد

يكي برايم لالايي بخواند

يكي

با زبان مادري

يكي

با زبان دري

 

 

  + نوشته شده در  ساعت   توسط محمد 
 

 

 
 

 

 

در لب خندي قشنگ

آرميده

عكس  ِ كوچك ام

مثل زخم  ِ عتيق

كه

در دستمالي سپيد !

 

  + نوشته شده در  ساعت   توسط محمد 
 

 سوال احمقانه

 
 

 

 

 

 

 

به مادرم گفت ام :

-         مادر ؛ خدا زن است يا مرد ؟

سوزن به انگشت اش فرو رفت / ابرو در هم كشيد / لب اش را به دندان گزيد / و با قيافه اي حق به جانب چند بار با دست راست اش روي دست چپ اش زد و گفت :

-         توبه ، توبه ، توبه / پسرم ، خدا بت است ! / ديگر هم اين سؤال احمقانه را از كسي نپرس !

 

 

 

 

 

  + نوشته شده در  ساعت   توسط محمد 
 

 زندگی !

 
 .

.

.

زن من باش

زن من !

تا درد کهنه ای که بر دوش

مرد خسته ام را به راه می کشد

بال

        در

              بیاورد  .    .    .

 

 

  + نوشته شده در  ساعت   توسط محمد 
 

 

 
 هر چه پهن تر دهان باز می کنی

در تو ژرف تر فرو می روم

 

هر چه سیاه تر می بلعی ام

در تو بیش تر گم می شوم

 

هر چه پهناورتر می شوی

اندوه من

در تمام ذرات تن ات

به تمام دنیا

سرایت خواهد کرد

 

ای خاک !

ای دهان ِ

           سیاه ِ

                   پهناور

 

  + نوشته شده در  ساعت   توسط محمد 
 

 ماهي فروش

 
 

 

 

پسر ، ماهي قرمز كوچولويي كه تنگ آبي داره رو دوست داشت و هر روز به ديدن اش مي اومد .

انگشت اش رو يواش مي كرد تو آب ِ تنگ تا ماهي باهاش بازي كنه .

و ماهي فروش ، يه جور ِ عجيب ، پسر رو ور انداز مي كرد !

تا اين كه ؛

يه روز ماهي فروش به پسر گفت :

-         ماهي دوست داري ؟!

پسر چند باز كله اش رو تكون داد !

ماهي فروش گفت :

-         خب ، يكي بخر ببر خونه !

پسر انگشت هاش رو  توي سوراخ جيباش كرد !

ماهي فروش دور و برش رو نگاه كرد و آب دهن اش رو قورت داد .

بعد يه پيش نهاد به پسر داد . يه پيش نهاد ِ كاملن عجيب !

پسر سرش رو پايين انداخت و سرررررت سرررررت دور شد .

او شب نه تونست به خوابه و به پيش نهاد ماهي فروش فكر كرد !

...

صبح شد و پسر باز به ديدن ماهي رفت و انگشت اش رو چند بار تو آب كرد .

بعد تند گفت :

-         اين يكيو مي خوام !

و ماهي فروش خوش حال شد !

يك ساعت بعد ، پسر با تنگ ماهي اش به سمت رود خونه رفت و تنگ رو خالي كرد تو آب !

 ماهي خوش حال شد و رفت .

شب پسر خواب اش نه برد و توي دل اش يه جوري بود .

صبح كه شد ، پسر به ديدن ماهيا رفت .

و ماهي فروش يه جور عجيب تو نخ اش بود !

پسر انگشت اش رو روي يه تنگ بزرگ تر گذاشت كه چند تا ماهي توش بود ، و گفت :

-         اينو مي خوام !

و ماهي فروش خوش حال بود !

شب ، پسر همه اش به فردا فكر مي كرد !

صبح كه براي ديدن ماهيا رفت ، پنج تا ماهي فروش ديد ، با پنج تا تنگ ماهي !

ماهي فروشا يه جور عجيب پسر رو مي پاييدن !

و پسر فهميد كه بايد چه كار كنه !

...

ماهي فروشا خوش حال بودن و پسر پنج تا ماهي تو يه تنگ بزرگ داشت !

...

خيلي سال بعد ...

مرد ، با قلاب ماهي گيري اش و يه سبد بزرگ ، كنار رودخانه نشسته بود .

و يكي يكي ، بچه ماهي هايي رو كه به آب داده بود ، از رود خونه مي گرفت تا بفروشه به بچه هاي ديگه !

او اگر چه هيچ دندوني توي دهن نداشت ، اما هنوز مزه ي ماهي خريدن و ماهي فروختن زير دندون اش بود !

 

  + نوشته شده در  ساعت   توسط محمد 
 

 برای دخترم

 
 

برای عزیزترین ام

مرضیه

 

 

يك جاي همين دنياي دراندشت ، كه شتر با بارش گم مي شود و فيل با يارش

يك نقطه گذاشت اند وسط ِ يك گردي ي كوچك و به اش گفت اند :

   « همين جا بنشين و از جات هم جنب نه خور!

       يك دفعه مي بيني گم مي شوي و آن وقت ، ديگر با هيچ كي پيدا نمي شوي »

اما نقطه ، قل خوردن را دوست داشت .

و مي مرد براي اين كه يك قِـلي بزند ، ببيند اين جايي كه همه مي روند گم مي شوند ، كجاست !

 

  : « تا حالا ديدي كه نقطه ، چه جوري راه مي افته ؟

        اول يه كم جلو مي ره ، بعد بر مي گرده سر جاش و يه كمي مي ره عقب .

        مثل زماني كه سوار تاب مي شي ! مي ري جلو ... عقب مي آي ، و يك دفعه ، رها مي شي توي هوا » .

 

اما ... وقتي خواست تكان بخورد ، اول اش ترسيد !

آن وقت خودش را يك كم بالاتر كشيد . يك قري به خودش داد و گفت

  

   : « اين جا ، هيچ جا كه مرا گم كند ، نيست » !

 

و قل خورد به اين ور

قل خورد به آن ور

و بالا پريد

اما گم نشد

و باز قل خورد

هي قر خورد دور خودش

و از سر جاي اش دور شد

دورتر شد .

 

  : « فكر مي كني حالا چه بلايي سر نقطه آمده » ؟

 

نقطه قل مي خورد و يك بار هم توي راه ، سرش به يك سنگ بزرگ خورد و تقــّي صدا داد !

اما نه آن سنگ بزرگ

و نه مرغ ها و جوجه كوچولوها شان 

كه گاهي نقطه كوچولو را به جاي دانه ، اشتباهي نوك مي زدند

هيچ كدام نتوانست اند كاري بكن اند كه نقطه كوچولو از قل بيفتد .

  

  : « من هيچ وقت گم نمي شوم ، چون هيچي نمي تواند مرا گم كند » !

نقطه كوچولو اين را مي گفت و قل مي خورد

هي ...

هي ...

و خوش حال بود

خيلي خوش حال بود

 

   : « تو مي گويي ، يعني هيج جا نبود كه نقطه ، گم به شود » ؟

 

آن قدر قر خورده بود دور خودش ، كه يك دفعه سرش گيج رفت .

خورد به يك چيزي و توقــّي صدا كرد .

اول يه كم هاج و واج رفت

وقتي از قر خوردن افتاد ، چشم كه باز كرد ، دور تا دورش نقطه هاي زيادي ديد

كه بعضي هاشان مثل او بودند

بعضي هاشان ، نه

يك مشت از آن ها سياه بودند

يك مشت سفيد

و يك مشت هم زرد و ... قرمز

 

   : « فكر مي كني حالا نقطه گم شده » ؟

 

او از جلو صف نقطه ها قل مي خورد

و يكي يكي نگاه شان مي كرد

و از نقطه اي - كه سياه بود ، يا شايد هم سرخ - پرسيد

    : « از كجا آمده ايد ،

         اين جا چه مي كنيد » ؟

 

نقطه اي - كه سفيد بود  يا شايد هم زرد – با لب هاي آويزان گفت

  

   : « مـ مـ مـ ... ما گم شده ايم .

  

   : « گم » ؟        

 

    : « حالا نشسته ايم اين جا ، تا يكي بيايد و ما را پيدا كند » !

 

نقطه گفت   

   : « يعني همه ي شما با هم گم شده ايد » ؟

 

نقطه ها به هم نگاه كردند . چه نگاه كردني !

و گفت اند

  

   : « آن هم چه گم شدني » !

 

نقطه كوچولو گفت

  

   : « اما توي راه ، هيچ جا نبود كه مرا گم كند » .

 

و نقطه ها فقط نگاه اش كردند .

 

نقطه ي كوچك ادامه داد

 

    : « شما فقط كنار هم نشسته ايد

        و راه خودتان را بسته ايد .

        مثل يك خط ّ ِ بسته » !

 

نقطه ها باز به هم نگاه كردند .

نقطه كوچولو راست مي گفت !

آن ها ، مثل يك گردي ي  بزرگ ، نشسته بودند دور هم .

كه يك دفعه ، يكي از آن ها گفت

 

   : « اما من نمي خواه ام بسته باش ام

        مي خواه ام رها باش ام

        دل ام براي قل خوردن يك ذره شده

        مي خواه ام قل بخورم

        قل

            بـ

                خو

                     رم » !

 

و نقطه ي دومي هم تكرار كرد

و سومي

و ...

 

...

آن ها يكي يكي قل خوردند

از هم باز شدند و

شدند شكل ِ ... !

شكل ِ ... ؟!

 

   : « تو بگو » !

 

   : « آهان ، ... يه خط ّ ِ باز » !

 

نقطه كوچولو قل خورد و بقيه پشت سرش قل خوردند .

مثل يك گرد باد ِ كوچولو

چرخيدند و

چرخيدند و

دور شدند

دورتر شدند

 

   : « فكر مي كني كه نقطه ها ، باز هم از گم شدن مي ترس اند » ؟

 

آن ها قل مي خوردند و آواز مي خواندند

از سر بالايي ها هم ديگر را هل مي دادند

و در سرازيري ها

هم ديگر را مي گرفت اند

آن ها حتا از جوي هاي پر آب هم نمي ترسيدند

 

... كه يك دفعه ، تقــّي به توقــّي خورد و ... صدا داد !

نقطه ها ، چشم شان به نقطه هاي ديگري افتاد كه بعضي هاشان مثل آن ها بودند

بعضي هاشان نه !

نقطه هاي كوچك ، به نقطه هاي بزرگ تر گفت اند

 

   : « از كجا آمده ايد ؟

        اين جا چه كار مي كنيد » ؟

 

و آن ها گفت اند

 

   : « ما گم شده ايم .

        چه گم شدني » !

 

اين ها گفت اند

 

   : « اگر از سر جاي تان قل بخوريد

        راه تان را پيدا مي كنيد » !

 

آن ها فقط به هم نگاه كردند

نگاه كردني !

 

و قل خوردند

قل خوردني !

 

نقطه ها

يكي سفيد

يكي سياه

يكي زرد

يكي سرخ

يكي بزرگ

يكي كوچك

يكي يواش

يكي تند ...

به راه افتادند

هيچ كس  سر جاي اش آرام و قرار نداشت

همه قل مي خوردند

و آواز مي خواندند

چه آواز خواندني

 

آن ها توي راه ، خط هاي بسته ي زيادي ديدند

كه دور هم نشسته بودند و هيچي نمي گفت اند

آن ها حتا آواز خواندن بلد نبودند

و كار ديگري بلد نبودند

جز گريه كردن

چه گريه كردني

اين ها

به آن ها

حرف هاي زيادي گفت اند

حرف هاي زيادي شنيدند

و قل مي خوردند

هي ...

هي ...

 

نقطه ها

خط هاي بسته ي زيادي را باز كردند و با خود بردند

آن ها زياد شدند

زيادتر شدند

 و به هر شكلي كه مي خواست اند ، در مي آمدند

ستاره شدند

و يك بار هم ماه ...

ابر هم شدند

درخت و كوه هم ...

و ...

و ...

 

   : « هي ... با تو ام ! تا حالا آن نقطه ها را جايي ديده اي ،

        سياه

        سفيد

        زرد

        سرخ » ؟!

      

اصلن مگر فرقي هم مي كند ؟

آن ها هر وقت با هم بودند

كارهاي زيادي مي كردند

اما

هر يكي از آن ها

فقط نقطه ي خودش بود !

نقطه اي كه هيچ وقت ِ ديگر

دل اش نمي خواست يك جا بماند

چون نقطه اي كه يك جا بماند ، خيلي زود گم مي شود

خيلي زود .

 

  + نوشته شده در  ساعت   توسط محمد