| برای عزیزترین ام
مرضیه
يك جاي همين دنياي دراندشت ، كه شتر با بارش گم مي شود و فيل با يارش
يك نقطه گذاشت اند وسط ِ يك گردي ي كوچك و به اش گفت اند :
« همين جا بنشين و از جات هم جنب نه خور!
يك دفعه مي بيني گم مي شوي و آن وقت ، ديگر با هيچ كي پيدا نمي شوي »
اما نقطه ، قل خوردن را دوست داشت .
و مي مرد براي اين كه يك قِـلي بزند ، ببيند اين جايي كه همه مي روند گم مي شوند ، كجاست !
: « تا حالا ديدي كه نقطه ، چه جوري راه مي افته ؟
اول يه كم جلو مي ره ، بعد بر مي گرده سر جاش و يه كمي مي ره عقب .
مثل زماني كه سوار تاب مي شي ! مي ري جلو ... عقب مي آي ، و يك دفعه ، رها مي شي توي هوا » .
اما ... وقتي خواست تكان بخورد ، اول اش ترسيد !
آن وقت خودش را يك كم بالاتر كشيد . يك قري به خودش داد و گفت
: « اين جا ، هيچ جا كه مرا گم كند ، نيست » !
و قل خورد به اين ور
قل خورد به آن ور
و بالا پريد
اما گم نشد
و باز قل خورد
هي قر خورد دور خودش
و از سر جاي اش دور شد
دورتر شد .
: « فكر مي كني حالا چه بلايي سر نقطه آمده » ؟
نقطه قل مي خورد و يك بار هم توي راه ، سرش به يك سنگ بزرگ خورد و تقــّي صدا داد !
اما نه آن سنگ بزرگ
و نه مرغ ها و جوجه كوچولوها شان
كه گاهي نقطه كوچولو را به جاي دانه ، اشتباهي نوك مي زدند
هيچ كدام نتوانست اند كاري بكن اند كه نقطه كوچولو از قل بيفتد .
: « من هيچ وقت گم نمي شوم ، چون هيچي نمي تواند مرا گم كند » !
نقطه كوچولو اين را مي گفت و قل مي خورد
هي ...
هي ...
و خوش حال بود
خيلي خوش حال بود
: « تو مي گويي ، يعني هيج جا نبود كه نقطه ، گم به شود » ؟
آن قدر قر خورده بود دور خودش ، كه يك دفعه سرش گيج رفت .
خورد به يك چيزي و توقــّي صدا كرد .
اول يه كم هاج و واج رفت
وقتي از قر خوردن افتاد ، چشم كه باز كرد ، دور تا دورش نقطه هاي زيادي ديد
كه بعضي هاشان مثل او بودند
بعضي هاشان ، نه
يك مشت از آن ها سياه بودند
يك مشت سفيد
و يك مشت هم زرد و ... قرمز
: « فكر مي كني حالا نقطه گم شده » ؟
او از جلو صف نقطه ها قل مي خورد
و يكي يكي نگاه شان مي كرد
و از نقطه اي - كه سياه بود ، يا شايد هم سرخ - پرسيد
: « از كجا آمده ايد ،
اين جا چه مي كنيد » ؟
نقطه اي - كه سفيد بود يا شايد هم زرد – با لب هاي آويزان گفت
: « مـ مـ مـ ... ما گم شده ايم .
: « گم » ؟
: « حالا نشسته ايم اين جا ، تا يكي بيايد و ما را پيدا كند » !
نقطه گفت
: « يعني همه ي شما با هم گم شده ايد » ؟
نقطه ها به هم نگاه كردند . چه نگاه كردني !
و گفت اند
: « آن هم چه گم شدني » !
نقطه كوچولو گفت
: « اما توي راه ، هيچ جا نبود كه مرا گم كند » .
و نقطه ها فقط نگاه اش كردند .
نقطه ي كوچك ادامه داد
: « شما فقط كنار هم نشسته ايد
و راه خودتان را بسته ايد .
مثل يك خط ّ ِ بسته » !
نقطه ها باز به هم نگاه كردند .
نقطه كوچولو راست مي گفت !
آن ها ، مثل يك گردي ي بزرگ ، نشسته بودند دور هم .
كه يك دفعه ، يكي از آن ها گفت
: « اما من نمي خواه ام بسته باش ام
مي خواه ام رها باش ام
دل ام براي قل خوردن يك ذره شده
مي خواه ام قل بخورم
قل
بـ
خو
رم » !
و نقطه ي دومي هم تكرار كرد
و سومي
و ...
...
آن ها يكي يكي قل خوردند
از هم باز شدند و
شدند شكل ِ ... !
شكل ِ ... ؟!
: « تو بگو » !
: « آهان ، ... يه خط ّ ِ باز » !
نقطه كوچولو قل خورد و بقيه پشت سرش قل خوردند .
مثل يك گرد باد ِ كوچولو
چرخيدند و
چرخيدند و
دور شدند
دورتر شدند
: « فكر مي كني كه نقطه ها ، باز هم از گم شدن مي ترس اند » ؟
آن ها قل مي خوردند و آواز مي خواندند
از سر بالايي ها هم ديگر را هل مي دادند
و در سرازيري ها
هم ديگر را مي گرفت اند
آن ها حتا از جوي هاي پر آب هم نمي ترسيدند
... كه يك دفعه ، تقــّي به توقــّي خورد و ... صدا داد !
نقطه ها ، چشم شان به نقطه هاي ديگري افتاد كه بعضي هاشان مثل آن ها بودند
بعضي هاشان نه !
نقطه هاي كوچك ، به نقطه هاي بزرگ تر گفت اند
: « از كجا آمده ايد ؟
اين جا چه كار مي كنيد » ؟
و آن ها گفت اند
: « ما گم شده ايم .
چه گم شدني » !
اين ها گفت اند
: « اگر از سر جاي تان قل بخوريد
راه تان را پيدا مي كنيد » !
آن ها فقط به هم نگاه كردند
نگاه كردني !
و قل خوردند
قل خوردني !
نقطه ها
يكي سفيد
يكي سياه
يكي زرد
يكي سرخ
يكي بزرگ
يكي كوچك
يكي يواش
يكي تند ...
به راه افتادند
هيچ كس سر جاي اش آرام و قرار نداشت
همه قل مي خوردند
و آواز مي خواندند
چه آواز خواندني
آن ها توي راه ، خط هاي بسته ي زيادي ديدند
كه دور هم نشسته بودند و هيچي نمي گفت اند
آن ها حتا آواز خواندن بلد نبودند
و كار ديگري بلد نبودند
جز گريه كردن
چه گريه كردني
اين ها
به آن ها
حرف هاي زيادي گفت اند
حرف هاي زيادي شنيدند
و قل مي خوردند
هي ...
هي ...
نقطه ها
خط هاي بسته ي زيادي را باز كردند و با خود بردند
آن ها زياد شدند
زيادتر شدند
و به هر شكلي كه مي خواست اند ، در مي آمدند
ستاره شدند
و يك بار هم ماه ...
ابر هم شدند
درخت و كوه هم ...
و ...
و ...
: « هي ... با تو ام ! تا حالا آن نقطه ها را جايي ديده اي ،
سياه
سفيد
زرد
سرخ » ؟!
اصلن مگر فرقي هم مي كند ؟
آن ها هر وقت با هم بودند
كارهاي زيادي مي كردند
اما
هر يكي از آن ها
فقط نقطه ي خودش بود !
نقطه اي كه هيچ وقت ِ ديگر
دل اش نمي خواست يك جا بماند
چون نقطه اي كه يك جا بماند ، خيلي زود گم مي شود
خيلي زود .
|